چرا بیشتر مدیران محتوا هیچگونه آگاهیای ندارند که آنچه واقعاً یک داستان را تشکیل میدهد چیست؟
اولین سؤالی که هر بار هنگام شنیدن واژه «داستانسرایی» از سوی یکی از افراد دنیای کسبوکار از او میپرسم این است:
«تعریف شما از داستان چیست؟»
من نزدیک به بیست سال است که در زمینه نوشتن فعالیت میکنم و در پاسخ به این سؤال، بارها و بارها تنها با «اِهم»، «اُه» و صحبتهای پراکنده و بیربط مواجه شدهام، بیآنکه تاکنون پاسخ درست و قابل قبولی دریافت کرده باشم.
این همان دلیلی است که «سندرم خودویرانگری» تا این حد رایج است، زیرا دنیای کسبوکار پر از افرادی است که صرفاً حرفهای بیمحتوا میزنند و بسیاری از آنها هیچ ایدهای ندارند و خودشان هم از این موضوع آگاهند. هرچه بیشتر از هرم سازمانی بالا میروید، بیشتر با کلمات پرطمطراق و بیمحتوا مواجه میشوید که از زبانشان بیرون میآید.
گاهی یک فرد جسور سعی میکند توضیحی درباره مفهوم داستانسرایی ارائه دهد، و معمولاً این پاسخ را میشنوم:
«داستان یک شروع، میانه و پایان دارد.»
لطفاً از این حرفها دست بردارید. این جمله را هزاران بار شنیدهام و هر بار فقط باعث بالا رفتن فشار خونم میشود. با چنین توصیهای چه میتوان کرد؟ این شبیه آن است که بگویید یک سگ دارای بینی، چهار پا و یک دُم است، و بعد تعجب کنید که چرا «کوپر» کورگی وقتی به او فرمان میدهید، نمینشیند! بارها گفتهام و باز هم تأکید میکنم: توصیهای که قابل اجرا نباشد، اصلاً توصیه محسوب نمیشود. شروع، میانه و پایان؛ جلو، چپ و وسط؛ هیوئی، دویی و لویی. همگی صرفاً صداهایی بیمعنا هستند.
داستان چه چیزی نیست؟
اجازه دهید ابتدا از اینجا شروع کنم که داستان چه چیزی نیست:
- استعاره
- قیاس
- تشبیه
این موارد را ذکر میکنم، زیرا برخی تصور میکنند که صرف افزودن یک استعاره، قیاس یا تشبیه به یک مقاله، معادل با داستانسرایی است — در حالی که اینطور نیست.
تمام موارد بالا ابزارهای داستانسرایی هستند. درست همانند آچاری که میتوان از آن برای رفع یک مشکل در خودرو استفاده کرد؛ اما شما نمیتوانید سوار آن آچار شوید و مانند جان وین به محل کارتان بروید. و اگر چنین کاری کنید، بهاحتمال زیاد ظاهر نامعقولی خواهید داشت و دیر یا زود، پایتان به واحد منابع انسانی باز خواهد شد.
روزی یکی از همکارانم مشغول ویرایش یکی از پیشنویسهای من بود. او بخشی از متن را که حاوی یک قیاس بود حذف کرد و گفت: «من علاقهای به این چیزهای داستانسرایی ندارم.» البته او پیشتر مشاور مدیریت بود، و همانطور که بسیاری میدانند، مشاوران مدیریتی معمولاً ادبیات نوشتاری را درک نمیکنند؛ آنها فقط زبان پاورپوینت را میفهمند. بنابراین، این ناآگاهیاش تا حدی قابل چشمپوشی است.
اما بخشش به معنای چشمپوشی از نادانی نیست. بنابراین، از او همان سؤال همیشگی را پرسیدم (که تا اینجای متن احتمالاً با آن آشنا شدهاید):
«تعریف شما از داستان چیست؟»
خلاصه بگویم، آن قیاس دوباره به متن بازگشت، درست همانجایی که به آن تعلق داشت.
بسیار خب، تا اینجا به اندازه کافی درباره این موضوع صحبت کردم و شما نیز شکیبایی فراوانی نشان دادید؛ پس اجازه دهید بالاخره تعریفی مشخص از «داستان» ارائه دهم. برای کسانی که با داستانسرایی آشنایی ندارند، میتوانند از الگوی زیر بهعنوان یک قالب پایه استفاده کنند.
ذهن انسان به گونهای طراحی شده که اطلاعات را در قالب داستان بهتر و ماندگارتر به خاطر میسپارد. بنابراین، تسلط بر این اصول اولیه، نقطهی آغاز بسیار خوبی برای نوشتن مقالههایی است که در ذهن خوانندگان باقی بمانند.
چهار عنصر اصلی که یک داستان را میسازند:
فرهنگ لغت کمبریج «داستان» را اینگونه تعریف میکند:
«شرحی، چه واقعی و چه خیالی، از مجموعهای مرتبط از رویدادها.»
این تعریف، تعریفی مناسب و قابلقبول است؛ اما برای نویسندهای که قصد داستانگویی دارد، راهنمایی کافی و کاربردی برای ساختن یک داستان تأثیرگذار فراهم نمیکند.
برای اینکه یک داستان بتواند جذاب و گیرا باشد، وجود چهار عنصر بنیادی در آن الزامی است. بدون این چهار عنصر، آنچه نوشته میشود در واقع داستان نیست.
پس بیایید سر اصل مطلب برویم. به یاد داشته باشید: هیچ داستانی بدون این چهار عنصر وجود ندارد:
- صحنه (Scene)
- شخصیت (Character)
- کشمکش (Conflict)
- پایان یا گرهگشایی (Resolution)
در تمام داستانهایی که در طول تاریخ روایت شدهاند، این چهار عنصر به شکلی حضور داشتهاند. آنها پایه و بنیان هر روایت واقعی هستند.
حالا برای حرفهایهایی که ممکن است در ذهنشان ساختار سهپردهای، سفر قهرمان، منحنی فیشتی یا دیگر الگوهای ساختاری داستان را مرور کنند: ایرادی ندارد، اما به این نکته توجه داشته باشید که تمام آن ساختارها دربردارنده همان چهار عنصر اصلی هستند که پیشتر اشاره شد.
بیایید برای روشنتر شدن موضوع، دو نمونه از محبوبترین ژانرهای داستانی یعنی رمانتیک و اکشن را بررسی کنیم. ابتدا یک صحنه را در نظر میگیریم، سپس:
ژانر رمانتیک:
پسر با دختر آشنا میشود (شخصیتها)، پسر دختر را از دست میدهد (کشمکش)، پسر دوباره دختر را پیدا میکند (گرهگشایی). البته این روزها میتواند باشد: پسر با پسر آشنا میشود، دختر با دختر، یا هر نوع رابطهای با هر هویتی که دارد — موضوع همان است، فقط شخصیتها تغییر کردهاند.
ژانر اکشن:
آدم خوب با آدم بد روبهرو میشود (شخصیتها)، آدم بد به آدم خوب آسیب میزند (کشمکش)، آدم خوب با نهایت خشونت و شکوه هالیوودی آدم بد را نابود میکند — عضلهنمایی، صدای جیغ لاستیکها، اسلحه، انفجار، فریاد “هورا!”، و البته پرچم آمریکا در پسزمینه (گرهگشایی).
هر دو نمونهی بالا دارای صحنه، شخصیت، کشمکش و پایان یا گرهگشایی هستند. و دقیقاً همین چهار عنصر هستند که داستان را شکل میدهند.
استفاده از داستانسرایی در نوشتار تجاری
دنیای کسبوکار پر از داستانهاست، داستانهای عالی در واقع، تنها مشکل این است که بسیاری از مدیران اجرایی نمیدانند داستان چیست.
برای مثال، بیایید حوزهی معمول خودم را بررسی کنیم که نوشتار سرمایهگذاری است و به بازارهای مالی میپردازد (صحنه)، جایی که سرمایهگذاران (شخصیتها) در رویدادهای محلی و جهانی (کشمکش) شرکت دارند که بر ارزش داراییها تأثیر میگذارد و در نهایت سرمایهگذاران تصمیم میگیرند که چه چیزی بخرند یا بفروشند (گرهگشایی).
ببینید، یک داستان در اینجا وجود دارد؛ هنوز داستان خوبی نیست، اما طبق تعریف، داستان است.
حالا، اگر بخواهید داستانی که در حال شکلگیری است را به یک داستان هیجانانگیز تبدیل کنید، باید کسی مثل من را استخدام کنید که بتواند زاویهای منحصر به فرد درون آن داستان پیدا کند تا آن را هیجانانگیز، سرگرمکننده و آموزشی برای لذت خواندن مخاطب شما کند.
نقطهای که میخواهم بیان کنم این است که داستانسرایی همیشه و همیشه راهی جذاب برای انتقال پیام شما خواهد بود. از زمانی که ما در کنار آتش اردوگاه مینشستیم و داستان میگفتیم تا مردم را آموزش دهیم و سرگرم کنیم، داستانسرایی جزئی از DNA ماست. بنابراین، دریافت اطلاعات به شکل داستانی، قویترین روش برای برقراری ارتباط با مخاطب هدف شماست.
در حالی که مدیران اجرایی دنیای کسبوکار از «داستانسرایی» به عنوان یک کلمه پرطمطراق استفاده میکنند بدون آنکه واقعاً بدانند چیست، شما میتوانید از داستانسرایی به عنوان موتور ارتباطی استفاده کنید که کسبوکار را به سمت خود جذب میکند.


